حوادث

از زبان من؛ هلیا: عاشق چشم‌های آرام حسن شدم اما سکوتش در برابر تحقیر های روزانه پدرش عشقمان را نابود کرد + نظر کارشناس

به گزارش به گزارش پایگاه خبری گیلان 724،من هلیا هستم. آن روزی که پای سفره عقد نشستم و به خواستگاری حسن پاسخ مثبت دادم، فقط ۲۰ سال داشتم. حسن از اقوام دورمان بود؛ پسری آرام، صبور و مهربان که همه از اخلاق خوبش تعریف می‌کردند. من هم عاشق چشم‌های آرام و رفتار محترمانه‌اش شده بودم و تصور می‌کردم در کنار او زندگی آرام و خوشبختی خواهم داشت.

سه سال دوران نامزدی ما طول کشید. حسن در یک شرکت خصوصی کار می‌کرد و تلاش می‌کرد مقدمات برگزاری مراسم عروسی‌مان را فراهم کند. در تمام این مدت هیچ‌کس حتی یک بار هم صدای بلند او را نشنیده بود. پدرش نیز از وضعیت مالی خوبی برخوردار بود و همه فامیل از خوشبختی من حرف می‌زدند. من هم با هزاران آرزو و امید به آینده نگاه می‌کردم.

بعد از برگزاری مراسم عروسی، به پیشنهاد پدرشوهرم قرار شد مدتی در خانه آن‌ها زندگی کنیم تا برایمان خانه مناسبی تهیه شود. من هم با این تصمیم موافقت کردم، اما سه ماه زندگی در آن خانه برایم به اندازه چند سال سخت و طاقت‌فرسا گذشت.

پدرشوهرم مردی مغرور بود و مدام به بهانه‌های مختلف مرا تحقیر می‌کرد. هر کاری انجام می‌دادم، باز هم از نظر او کافی نبود. مرتب می‌گفت: «عروس ما کار بلد نیست» یا «دخترهای امروزی اهل خانه‌داری نیستند.» گاهی هم می‌گفت: «رسم و رسوم ما این‌طور نیست.» این نیش و کنایه‌ها روح و روانم را آزار می‌داد و اعتماد به نفسم را از بین می‌برد.

اما چیزی که بیشتر از همه مرا رنج می‌داد، سکوت حسن بود. او با وجود علاقه‌ای که به من داشت، هیچ‌وقت در برابر رفتارهای پدرش از من دفاع نمی‌کرد. فقط سکوت می‌کرد و سرش را پایین می‌انداخت. همین سکوت‌ها مثل نمکی روی زخم‌هایم بود و هر روز فاصله بیشتری بین ما ایجاد می‌کرد.

سه ماه بعد تصمیم گرفتیم مستقل زندگی کنیم، اما حتی بعد از جدایی از خانه پدری هم دخالت‌های خانواده همسرم ادامه داشت. حسن وابستگی زیادی به خانواده‌اش داشت و نمی‌توانست میان احترام به خانواده و حفظ آرامش زندگی مشترک تعادل برقرار کند. او همیشه تلاش می‌کرد همه را راضی نگه دارد، اما در این میان زندگی مشترک ما آسیب می‌دید.

کم‌کم مشاجره‌هایمان بیشتر شد. هر بار که از رفتار خانواده‌اش گلایه می‌کردم، او جانب آن‌ها را می‌گرفت؛ نه از روی منطق، بلکه از ترس اینکه مبادا رابطه‌اش با خانواده‌اش دچار مشکل شود. من هم آرام‌آرام تغییر کردم. دیگر آن دختر شاد و عاشق سابق نبودم. لبخند از روی لبانم رفته بود و سکوت جای خنده‌هایم را گرفته بود.

احساس می‌کردم در قفسی از ترس و نگرانی گرفتار شده‌ام. بارها تصمیم گرفتم در برابر رفتارهای پدرشوهرم بایستم، اما وقتی به چهره آرام حسن نگاه می‌کردم و عشقش را می‌دیدم، منصرف می‌شدم. با این حال، ادامه این وضعیت برایم غیرقابل تحمل شده بود.

سرانجام اختلاف‌ها به اوج رسید و زندگی ما در آستانه فروپاشی قرار گرفت. من احساس می‌کردم همسرم بیش از آنکه به نیازها و احساسات من توجه کند، به دنبال جلب رضایت خانواده‌اش است. دیگر توان تحمل این شرایط را نداشتم و تصمیم به جدایی گرفتم، اما پس از حضور در جلسات مشاوره و دریافت راهنمایی‌های تخصصی، از تصمیم خود منصرف شدم و اکنون تلاش می‌کنم با یادگیری مهارت‌های زندگی، برای حفظ و تقویت زندگی مشترکم تلاش کنم.

نظر کارشناس:

«یکی از مهم‌ترین عوامل بروز اختلاف در سال‌های نخست زندگی مشترک، دخالت خانواده‌ها و ناتوانی زوجین در تعیین مرزهای سالم با خانواده اصلی است. همسران باید پس از ازدواج، در کنار حفظ احترام خانواده‌ها، هویت مستقل زندگی مشترک خود را شکل دهند. همچنین سکوت در برابر تحقیر یا نادیده گرفتن احساسات همسر، می‌تواند به مرور زمان صمیمیت و اعتماد را از بین ببرد. زوج‌هایی که در مدیریت تعارض، ابراز احساسات و مرزبندی با خانواده‌ها دچار مشکل هستند، بهتر است پیش از تشدید اختلافات از مشاوره تخصصی خانواده بهره بگیرند تا از آسیب‌های عمیق‌تر به رابطه جلوگیری شود.»

پایان خبر / به گزارش پایگاه خبری گیلان 724 / کدخبر 1227828

اخبار مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا